تبليغاتX
!چشمانت می گوید گریسته ای


!چشمانت می گوید گریسته ای

!! کف دست

 

نمی دانم چقدر بچه ی آفتاب و مهتاب ندیده ای هستید یا بر عکس؟ چقدر مامانی و بابایی هستید...بی پولی به هیچ کدام از اینها ربط ندارد.بی پولی اگر بخواهد سراغ شما بیاید هر کی و هر کجا که باشید شما را از کار می اندازد.رستم ایران زمین هم که باشید یا هر کول غربی  یا هر چیز دیگر بی پولی که سراغتان بیاید زمین گیر می شوید.بی پولی تنها چیزی است که آدم را به هر راهی می کشاند.فقط کافی ست یک شب پول نداشته باشید و مامان..خواهر..برادر..پدر یا بچه تان مریض شود تا به تلخی حرفم پی ببرید.کافی ست پول نداشته باشید و در خیابان گرسنگی به تان فشار بیاورد. کافی ست پول نداشته باشید و با همین وضعیت مجبور باشید توی چشم زن و بچه گرسنه تان نگاه کنید.کافی ست پول نداشته باشید و بچه تان وقتی از شما میخواهد برایش جا مدادی و پاک کن بخرید از سر بی پولی سرش داد بکشید.کافی ست پول نداشته باشید تا وقتی بچه تان از شما ساندویچ می خواهد و گریه می کند حس پدرانه یا مادرانه تان را کنار بگذارید و دو تا کشیده به صورتش بزنید تا درد کشیده ها تا مدتی درد گرسنگی را از سرش بیرون کند.

کافی ست بی پول باشید و عزیز ترین آدمتان بمیرد تا مجبور باشید به جای گریه بخاطر از دست دادن او به خاطر فقر و بد بختی و بی پولی تان گریه کنید.بی پولی بی رحم ترین چیزی ست که می تواند سراغ آدم بیاید و مادر من این را نمی داند چرا که اگر می دانست زیر گوشم از بچگی تا الان دائم نمی خواند پول همه چیز نیست پسرم.

فکر می کنید چقدر از آدم هایی که بوی تعفن خلاف هایشان کل شهر را برداشته...آدم کشته اند...فراری شده اند...غارت کرده اند و . . . از روی شکم سیری این کار ها را کرده اند ؟ اگر به جواب رسیدید و به خاطر بی پولی تمام آدم های بی پول نمردید...به انسان بودن خودتان شک کنید.

 

نوشته شده در 88/07/20ساعت 12:55 توسط کف دست| |

سخنی از امیر المؤمنین (ع) خطاب به مالک اشتر :

 «از خونریزى بپرهیز، و از خون ناحق پروا کن، که هیچ چیز همانند خون ناحق عذاب الهى را نزدیک و مجازات را بزرگ نمى‏کند، و نابودى نعمت‏ها را سرعت نمى‏بخشد و زوال حکومت را نزدیک نمى‏گرداند، و روز قیامت خداى سبحان قبل از رسیدگى اعمال بندگان، نسبت به خون‏هاى ناحق ریخته شده داورى خواهد کرد، پس با ریختن خونى حرام، حکومت خود را تقویت مکن. زیرا خون ناحق، پایه‏هاى حکومت را سست مى‏کند و بنیاد آن را برکنده به دیگرى منتقل سازد.» 

 

نوشته شده در 88/06/18ساعت 13:41 توسط کف دست| |

وقتی رفتی...

دیگر کسی کوچه را آبپاشی نکرد...گلدان هارا آب نداد.

آن همه اقاقی و اطلسی روزها تشنه ی آب و شبها تشنه ی یادت بودند.

کاش بودی تا میدیدی آینه ی اتاقت از هول رفتنت چه بی صدا شکست.

دیگر از بوی نمی که هر روز صبح در کوچه راه می انداختی خبری نبود.

روز های نبودنت سخت میگذشت.

عجب روزی بود روز تولدت بدون تو.

عجب روزی بود روز تولدم بدون تو.

حالا که هستی دیگر دلهره ای ندارم.

همدست من دست در دست من بگذار بدون آنکه حرفی از رفتن در میان باشد.

بگذار تا فقط یک لحظه بدون نگرانی احساس خوشی داشته باشم.

بگذار تا قیامت یک نفس خیره شوم در چشمانت و با آرامش فریاد بکشم خوشبخت ترین انسان روی زمینم.

حالا که هستی بیشتر مواظب خنده هایت باش...بیشتر به گریه هایم فکر کن

سرنوشت گریه و خنده ی ما به هم گره خورده است.

و چقدر باید بی انصاف باشی اگر باز هوای رفتن کنی.

دست تو نیست اگر این همه عزیزی کنج دل من.

دست من نیست اگر این همه غمگینم  بدون تو.

تمام خواهشم از خدا یک سقف است...یک پنجره.

تا کنار تو ...دست خالی...خوشبخت بودن را به دنیا ثابت کنم.

عید مبعث بر همه مبارک...مخصوصا امام زمان...که اگه بیاد دیگه حرف زور حرف آخر نیست.

از شوق اشکمان به ما گاز می زدند

بی هیچ گونه رعایت و اغماض می زدند

یا صاحب الزمان تورو جان خدا بیا....

این جمعه هم نیامدی و باز می زدند

                    دوبیتی بالا از (نیما.د)                       

 

نوشته شده در 88/04/29ساعت 12:48 توسط کف دست| |

 

بچه تر که بودم آرزویم رسیدن تابستان بود.عاشق گرما بودم.عاشق فوتبال و دویدن.آرزویم بود پنجشنبه های آفتابی تابستان برسد و با مادر و برادرم به خانه ی پدر بزرگم بروم چون حیاط خانه شان بزرگ بود و من عاشق خانه های حیاط دار.

عصر که می شد پدر بزرگم زیر درخت شاه توت که میوه هایش حسابی رسیده و سرخ بود فرشی پهن می کرد و همه ی بچه هایش را صدا می زد و برایشان هندوانه قاش می کرد تا بخورند.حالا با یک حساب سر انگشتی 10 سال از آن موقع میگذرد...10سال بزرگتر شدم و دیگر آرزویی که چنگی به دل بزند ندارم..از بس گر گرفتم دیگر عاشق گرما نیستم و دیگر رسیدن هیچ روز هفته را انتظار نمی کشم.دست پدر بزرگ هم این روزها حسابی می لرزد..حال پدر بزرگ خوش نیست..چند وقت پیش وقتی برای عیادت به خانه شان رفتم دیدم آن دست ها که برای ما هندوانه قسمت میکرد..یک استکان چای سر پر را نمی تواند بدون آن که چیزی از آن کم شود نگه دارد..با کمی دلهره در دل نا خواسته گفتم دیگر کارش تمام است.خلاصه دیگر خبری از تابستان  و گرما و هندوانه نیست.

به همین سادگی تابستان ما گرفتار طاعون شده.میگویم تابستان چرا که همیشه بهترین خاطرات من و هم دروره ای هایم از تابستان بوده و حالا که آن را تلخ تر از همیشه میبینم ناراحتم و عصبانی.

عجب...راستی چه کسی این بلا را سر زندگی و تابستان ما آورده؟؟شاید خودمان..شاید...

این روز ها اطرافیان هر کدام از ما از سه دسته خارج نیستند...آنها که دل پر از کینه دارند..آنها که چشم پر اشک دارند..آنها که فکر آلوده به گناه و خیانت دارند..خوب باشی یا بد بین این سه دسته ای..راستی برای انسان و انسانیت دایره ای از این محدود تر هم میشود تصور کرد؟نه..نمیشود.

این روزها یا باید شکست دهی یا شکست خورده باشی.یا باما یا علیه ما.میانه نداریم.میگویند از هر راهی به پیروزی برسی مواخذه نمیشوی حتی تقلب.از تقلب در انتخابات و سیاست گرفته تا تقلب در عشق و مذهب .تقلب کن و پیروز شو.باید این قانون را هم باید به سایر قوانین نا نوشته ی زندگی اضافه کنم.

چشم هایم را میبندم و به رسم عاشقی قدیم با چشم بسته به سقف بی ستاره ی اتاقم زل میزنم و در قاب سیاه چشمان سیاهم باز حرفهای دلم را بی زبان بلغور میکنم که : دوست داشتم در دنیا برد و باختی نبود...دوست داشتم دروغ نبود..تقلب نبود..غرور نبود. دوست داشتم هر جمعه عصر به جای انتظار... دسته گل به دست به عیادت خدا میرفتم یا با خدا به عیادت پدر بزرگ تا برای هر سه مان هندوانه قاش کند.دوست داشتم اطرافم این همه جوان ناکام زنده و مرده نبود.

شاید حکمت نیست که من حتی به یکی از دوست داشتم هایم برسم اما باز دست بر نمیدارم از این همه دیوانگی .دست بر نمیدارم از خریدن حسن یوسف به یاد تو و آب دادنش برای تو حتی اگر باز هم خشک شود..حتی اگر باز هم خشک شوی..شاید روزی دنیا همان شد که تو میخواستی پر از حسن پر از یوسف...

     - تشکر از ویدا امیر هاشمی بخاطر عکس و همه ی شما دوستان عزیز که تنهام نمیذارید . 

 

نوشته شده در 88/04/23ساعت 0:44 توسط کف دست| |

 

هیچ وقت دوست خوبی برایت نبودم چه برسد به یک عشق حسابی.

هیچ وقت برای خوشحال کردنت تلاش نکردم.

هیچ وقت دستهایت را آن طور که باید بین دستهایم نفشردم.

و حالا زندگی من پر از این هیچ وقت هاست...

حیف تو نیستی تا همیشه را تجربه کنم.

حیف که خدا بدترین لحظه را برای عاشق تو شدن برایم انتخاب کرد.

تو دیگر نبودی.

احساس من می نویسد زندگی من دیگر از سایه ی تلخ رفتنت به آفتاب روشن آمدنت نمی رسد اما باز اسم مرا بنویس در آخرین صفحه ی عاشقانت.

وقتی هنوز تولدم از یاد تو نرفته.

نوشته شده در 88/03/06ساعت 15:39 توسط کف دست| |

 

روزای سختیه...نه؟

                 باز میگم نه. مثه روزای دیگه ست.

تو سرم چیزایی هست ؟

                 باز میگم نه. مثه چیزای دیگه ست.

با خودم حرف میزنم

       از خودم ...از تو ...از زندگی

شعرامو خط میزنم

             از رو بی حوصلگی

نوشته شده در 87/12/08ساعت 15:5 توسط کف دست| |

ماجرای ازدواج حضرت یوسف(ع) تنها در بعضی منابع و برخی روایات بیان شده است. مثلا در روایتی آمده است: وقتی عزیز مصر در سال های قحطی از دنیا رفت و حضرت یوسف(ع) در آن زمان عزیز و بزرگ کشور مصر شده بود، همسر عزیز مصر که همان زلیخا بود به تنگدستی و فقر گرفتار گردید به گونه ای که از مردم در خواست کمک می کرد. به او گفتند: خوب است نیاز خود را به نزد حضرت یوسف(ع) ببری و از او یاری و کمک بطلبی؛ زلیخا در جواب گفت: من از او خجالت می کشم ولی به قدری به او اصرار کردند تا بالاخره قبول کرد و بر سر راهی که محل عبور موکب پادشاهی حضرت یوسف(ع) بود، نشست. ولی زلیخا، حضرت یوسف(ع) را دید، ایستاد و گفت: سبحان الذی جعل الملوک بالمعصیه عبدا و جعل العبید بالطاعه ملوکا؛ منزه و پاک است خداوندی که پادشاهان را به خاطر گناه و نافرمانی، بندگان و بندگان را به واسطه فرمانبری و اطاعت ، پادشاه می گرداند.
حضرت یوسف(ع) به او فرمود: تو همان زن (زلیخا) هستی؟ گفت: بله. حضرت فرمود: آیا هنوز به من علاقه مندی؟ زلیخا گفت: آیا مرا مسخره می کنی؟ من به سن پیری و سالخوردگی رسیده ام، مرا رها کن. حضرت(ع) فرمود: پرسش من از روی راستی و درستی است نه از روی تمسخر. زلیخا در جواب گفت: بله، من هنوز دل در گرو عشق و محبت تو دارم. حضرت(ع) دستور داد او را به منزل و قصر سلطنتی ببرند سپس از او پرسید: آیا تو نبودی که آن رفتارهای زشت را با من داشتی و مرا گرفتار بلا و زندان کردی؟
زلیخا در پاسخ گفت: ای پیامبر خدا! مرا سرزنش مکن، چون به بلایی گرفتار شدم که هیچ کس به آن مبتلا نشد. حضرت یوسف(ع) پرسید: آن گرفتاری و بلا چه بود؟ زلیخا گفت: به محبت تو که در زیبایی بی نظیر هستی گرفتار شدم و خود من نیز از همه زنان مصر زیباتر بودم و از همه ثروتمند تر. آن زیبایی و ثروت از من گرفت شد و به شوهری ناتوان دچار شدم. حضرت(ع) پرسید: چه می خواهی؟ گفت: از خدا بخواه، جوانی را به من برگرداند. حضرت(ع) از خداوند درخواست کرد و خداوند جوانی را به زلیخا برگرداند و حضرت با او ازدواج کرد. (تفسیر نورالثقلین، ج 2، ص 471، ح 218 و نیز احادیث 217 و 219)
این حدیث در تفاسیر ارزشمند و معتبری مانند تفسیرالمیزان ذکر نشده و شاید مرحوم علامه طباطبایی این حدیث را نپذیرفته باشند و به همین خاطر آن را ذکر نفرموده اند. در تفسیر نمونه نیز از این حدیث و این مضمون خبری نیست. ولی در تفسیر مجمع البیان، مرحوم طبرسی این حدیث با این مضمون آمده ولی درباره آن بیانی ندارند.

 تا انسان زنده است هر لحظه می توان انتظاری معجزه و امر خارق العاده ای را از او داشت و این از ویژگی های انسان است که می تواند با اراده و تصمیم و انتخاب وضع موجودش را تغییر دهد و به هیچ وجه محکوم وضع موجود نباشد.

تا انسان زنده است نمی تواند مأیوس شود و نباید از او مأیوس شد. زلیخایی که همه هستی و سرمایه خود را از دست داده و آن زیبایی و جوانی و قدرت و عزت از او گرفته شده ، یک دفعه بیدار شده و متوجه خطاهای خود گردیده و برگذشته اسفبار خود اشک ندامت ریخته و صادقانه و خالصانه به درگاه خداوند نالیده و زمینه رشد و تعالی و تحول در او ایجاد گشته و خداوند نیز با چنین بنده ای چنین رفتار و معامله شایسته ای می کند.


 

نوشته شده در 87/11/27ساعت 19:26 توسط کف دست| |

دنیای عجیبیه.انگار تمام کلمات احساسی دنیای ما رو گردن زدن یا همین حوالی قحطی عشق اومده باشه..اینو تو آخرین جمله ی دخترک فهمیدم وقتی میگفت : " حتی اگه این رابطه بهتر از قبل هم بشه من دیگه قبولش ندارم " پسرک معنی جمله رو خوب فهمیده بود ..تازه فهمید آخر خط یه رابطه که میگن خیلی بده همینجاست.دست چپش رو بلند کرد.. روی چشماش گذاشت و یواشکی به بد شانسی هاش فکر کرد.

نمی دونم تا حالا شده بدون اینکه بدونی برای آخرین بار کسی رو می بینی با هاش خداحافظی کنی؟ حتما با این احساس ازش جدا میشی که بار دیگه ای هم هست اما نه این بار اشتباه کردی بار دیگه ای در کار نیس.بدتر از این اتفاق زمانیه که اون چیزی که تو دلت واسش اتفاق افتاده رو نتونی بهش بگی و یه دفه همه چیز تمومش بشه.بدون اینکه آخرین نگاه رو بهش بندازی و سر تا پا ور اندازش کنی.بدون اینکه صورتش رو واسه اولین و آخرین بار  ببوسی و واسش آرزو های نقره کوب کنی.دوستی می گفت حرفهای تلخ و خاطره های غم زده تا دم لحظه ی آخر آدم رو تنها نمیزارن.

ذهن پسرک پر بود از همین چیزا همینطور که دست چپش رو از روی چشماش برداشته توی موهاش میکشید با دست راستش قلم  رو برداشت و سکوت اتاق تاریک رو شکست...روی کاغذ نوشت : " یه عشق نیمه کاره " توی ذهن پسرک عشق نیمه کاره اینطوری معنی گرفته بود.عشق نیمه کاره یعنی من میرم تا تو به آرزوهات برسی...عشق نیمه کاره یعنی سعی کن از ادامه ی زندگیت لذت و بهره ی کافی رو ببری بدون من..انگار شمارش معکوس تموم شدن این رابطه تو دل پسرک شروع شده بود..بدون اینکه چشمی برای نگاه آخر و دستی برای خداحافظی و لبی برای لبخندی باشه...۳...۲...۱..تموم

-- حمایت از عادل فردوسی پور بخاطر اتفاقات اخیر برنامه ی ۹۰ و حمایت از کاندیداتوری آ سید محمد خاتمی واسه ریاست جمهوری فراموش نشه...یا علی

نوشته شده در 87/11/04ساعت 14:2 توسط کف دست| |

 برف تلخ                                                                    

دارد برف می آید...تند تند و گوله گوله می بارد.می دانم که وقتی برف می آیدهوا گرم تر می شودولی من از همین حالاماتم روز های بعد از برف را گرفته ام.اینکه دوباره هوا سرد خواهد شد.

من برف را دوست ندارم علامت سرما و یخ زدگی ست برایم و خدا میداند چقدر از سرما متنفرم. برف دارد می بارد و من به فکر رفته ام که امسال عاشورا چه کار باید بکنم؟ توی این هوای سرد نذرم چه می شود؟اگر آن روز هم برفی باشد چه؟

برف دارد می بارد و من بیشتر از سرما دارم به خودم فکر می کنم..منی که با یک برف و موج سرما ماتم نذرم را دارم..اگر خود آن عاشورای اصلی بود چه میکردم؟

                                               سه روز برای زندگی نکردن

روز اول : پر از صدای ضجه و فریاد بود و پر از تن های بی جان و خانه های فرو ریخته و دیوارهای کاه گلی که لکه های خشک شده ی خون رنگش را تیره تر کرده بود.

روز دوم : جز خرابه و مردمی که می رفتند و می آمدند هیچ چیز ندیدیم.

روز سوم : شهر خالی شده بود و گورستان پر.دخترک پشت به آسمان رو به روی ۱۲ سنگ سیاه چمباتمه زده بود.۱۲ سنگ سیاه یعنی ۱۲ هزاز صدای ضجه در گوش. دخترک پلک نمی زد.باد می آمد و شهر انگار با مرگ خو گرفته بود.

نوشته شده در 87/10/08ساعت 14:44 توسط کف دست| |

خانم مسنی روی صندلی جلو چرت می زد.من و دختر جوانی عقب تاکسی نشسته بودیم و منتظر بودیم یک نفر دیگر سوار شود تا تاکسی راه بیفتد.پسر جوانی آمد و کنار دختر نشست.دختر با دیدن پسر جوان عصبانی شد و گفت:"اینجا چی کار می کنی؟چرا دست از سرم بر نمی داری؟" پسر گفت :"می خوام باهات حرف بزنم".دختر گفت :"من هیچ حرفی با تو ندارم.دیگه تموم شد.آقای راننده اینو بندازین پایین ".پسر گفت :"فقط دو دقیقه".دختر گفت:"نیم دقیقه هم نمیشه" .پسر گفت : "مثل اینکه زبون خوش حالیت نمیشه"تفنگی از جیبش بیرون آورد و به طرف دختر نشانه گرفت.دختر گفت :"برای من تفنگ در میاری؟" و بلافاصله از کیفش تفنگی در آورد و به طرف پسر شلیک کرد.پیرزن که از صدای تیر اندازی بیدار شده بود عصبانی شد و کلتش را در آورد و شروع به تیر اندازی کرد.راننده تاکسی فریاد زد : "تو تاکسی من ؟" و خودش هم اسلحه اش را در آورد و تند تند شروع به چکاندن کرد.دیدم اوضاع خیلی نا جور است ..مجبور شدم مسلسلم را بیرون بکشم.آنقدر تیر اندازی کردیم تا همه تیر هایمان تمام شد.شانس آوردیم که گلوله ای به کسی نخورد.پسر گفت:"به جای این کار ها بذاز دو دقیقه باهات حرف بزنم."دختر چیزی نگفت.پسر گفت:"خواهش می کنم" دختر گفت:"حیف که دوستت دارم.آقای راننده ما پیاده میشیم"راننده ایستاد و آنها پیاده شدند.پیرزن لبخندی زد و گفت:"جوونیه دیگه"به تاکسی نگاه کردم..تمام بدنه اش سوراخ سوراخ شده بود.دختر و پسر جوان قدم زنان دور شدند.

 

نوشته شده در 87/10/06ساعت 12:58 توسط کف دست| |


Design By : Night Skin