تبليغاتX
دارم از تو می نویسم که نگی دوست ندارم

 دارم از تو می نویسم که نگی دوست ندارم      
  کسی جرمی نکرده گر به ما این روز ها عشقی نمی ورزه . . .              

 
گله ای نیست ...
گر هم گله ای هست ...
دگر حوصله ای نیست ...


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ


نوشته های پیشین
هفته اوّل خرداد 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386






پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
صید قزل آلا در اینترنت( نیما دهقانی)
وب نوشته ها (آ سید محمد علی ابطحی)
تسبیح پاره ( گل ناصبور)


 RSS 

BLOGFA.COM
 

 وقتی هنوز تولدم از یاد تو نرفته . . .

  

هیچ وقت دوست خوبی برایت نبودم چه برسد به یک عشق حسابی.

هیچ وقت برای خوشحال کردنت تلاش نکردم.

هیچ وقت دستهایت را آن طور که باید بین دستهایم نفشردم.

و حالا زندگی من پر از این هیچ وقت هاست...

حیف تو نیستی تا همیشه را تجربه کنم.

حیف که خدا بدترین لحظه را برای عاشق تو شدن برایم انتخاب کرد.

تو دیگر نبودی.

احساس من می نویسد زندگی من دیگر از سایه ی تلخ رفتنت به آفتاب روشن آمدنت نمی رسد اما باز اسم مرا بنویس در آخرین صفحه ی عاشقانت.

 هرگز 24/2/88 را فراموش نمی کنم ساعت 21:20 وقتی هنوز تولدم از یاد تو نرفته.

  + نوشته شده در88/03/06  ساعت 15:39  توسط کف دست 


 روز های سخت . . .

  

روزای سختیه...نه؟

                 باز میگم نه. مثه روزای دیگه ست.

تو سرم چیزایی هست ؟

                 باز میگم نه. مثه چیزای دیگه ست.

با خودم حرف میزنم

       از خودم ...از تو ...از زندگی

شعرامو خط میزنم

             از رو بی حوصلگی

  + نوشته شده در87/12/08  ساعت 15:5  توسط کف دست 


  زلیخا دیدن و یوسف شنیدن . . .

 

ماجرای ازدواج حضرت یوسف(ع) تنها در بعضی منابع و برخی روایات بیان شده است. مثلا در روایتی آمده است: وقتی عزیز مصر در سال های قحطی از دنیا رفت و حضرت یوسف(ع) در آن زمان عزیز و بزرگ کشور مصر شده بود، همسر عزیز مصر که همان زلیخا بود به تنگدستی و فقر گرفتار گردید به گونه ای که از مردم در خواست کمک می کرد. به او گفتند: خوب است نیاز خود را به نزد حضرت یوسف(ع) ببری و از او یاری و کمک بطلبی؛ زلیخا در جواب گفت: من از او خجالت می کشم ولی به قدری به او اصرار کردند تا بالاخره قبول کرد و بر سر راهی که محل عبور موکب پادشاهی حضرت یوسف(ع) بود، نشست. ولی زلیخا، حضرت یوسف(ع) را دید، ایستاد و گفت: سبحان الذی جعل الملوک بالمعصیه عبدا و جعل العبید بالطاعه ملوکا؛ منزه و پاک است خداوندی که پادشاهان را به خاطر گناه و نافرمانی، بندگان و بندگان را به واسطه فرمانبری و اطاعت ، پادشاه می گرداند.
حضرت یوسف(ع) به او فرمود: تو همان زن (زلیخا) هستی؟ گفت: بله. حضرت فرمود: آیا هنوز به من علاقه مندی؟ زلیخا گفت: آیا مرا مسخره می کنی؟ من به سن پیری و سالخوردگی رسیده ام، مرا رها کن. حضرت(ع) فرمود: پرسش من از روی راستی و درستی است نه از روی تمسخر. زلیخا در جواب گفت: بله، من هنوز دل در گرو عشق و محبت تو دارم. حضرت(ع) دستور داد او را به منزل و قصر سلطنتی ببرند سپس از او پرسید: آیا تو نبودی که آن رفتارهای زشت را با من داشتی و مرا گرفتار بلا و زندان کردی؟
زلیخا در پاسخ گفت: ای پیامبر خدا! مرا سرزنش مکن، چون به بلایی گرفتار شدم که هیچ کس به آن مبتلا نشد. حضرت یوسف(ع) پرسید: آن گرفتاری و بلا چه بود؟ زلیخا گفت: به محبت تو که در زیبایی بی نظیر هستی گرفتار شدم و خود من نیز از همه زنان مصر زیباتر بودم و از همه ثروتمند تر. آن زیبایی و ثروت از من گرفت شد و به شوهری ناتوان دچار شدم. حضرت(ع) پرسید: چه می خواهی؟ گفت: از خدا بخواه، جوانی را به من برگرداند. حضرت(ع) از خداوند درخواست کرد و خداوند جوانی را به زلیخا برگرداند و حضرت با او ازدواج کرد. (تفسیر نورالثقلین، ج 2، ص 471، ح 218 و نیز احادیث 217 و 219)
این حدیث در تفاسیر ارزشمند و معتبری مانند تفسیرالمیزان ذکر نشده و شاید مرحوم علامه طباطبایی این حدیث را نپذیرفته باشند و به همین خاطر آن را ذکر نفرموده اند. در تفسیر نمونه نیز از این حدیث و این مضمون خبری نیست. ولی در تفسیر مجمع البیان، مرحوم طبرسی این حدیث با این مضمون آمده ولی درباره آن بیانی ندارند.

 تا انسان زنده است هر لحظه می توان انتظاری معجزه و امر خارق العاده ای را از او داشت و این از ویژگی های انسان است که می تواند با اراده و تصمیم و انتخاب وضع موجودش را تغییر دهد و به هیچ وجه محکوم وضع موجود نباشد.

تا انسان زنده است نمی تواند مأیوس شود و نباید از او مأیوس شد. زلیخایی که همه هستی و سرمایه خود را از دست داده و آن زیبایی و جوانی و قدرت و عزت از او گرفته شده ، یک دفعه بیدار شده و متوجه خطاهای خود گردیده و برگذشته اسفبار خود اشک ندامت ریخته و صادقانه و خالصانه به درگاه خداوند نالیده و زمینه رشد و تعالی و تحول در او ایجاد گشته و خداوند نیز با چنین بنده ای چنین رفتار و معامله شایسته ای می کند.


 

  + نوشته شده در87/11/27  ساعت 19:26  توسط کف دست 


 u n f a i t h f u l l y

 دنیای عجیبیه.انگار تمام کلمات احساسی دنیای ما رو گردن زدن یا همین حوالی قحطی عشق اومده باشه..اینو تو آخرین جمله ی دخترک فهمیدم وقتی میگفت : " حتی اگه این رابطه بهتر از قبل هم بشه من دیگه قبولش ندارم " پسرک معنی جمله رو خوب فهمیده بود ..تازه فهمید آخر خط یه رابطه که میگن خیلی بده همینجاست.دست چپش رو بلند کرد.. روی چشماش گذاشت و یواشکی به بد شانسی هاش فکر کرد.

نمی دونم تا حالا شده بدون اینکه بدونی برای آخرین بار کسی رو می بینی با هاش خداحافظی کنی؟ حتما با این احساس ازش جدا میشی که بار دیگه ای هم هست اما نه این بار اشتباه کردی بار دیگه ای در کار نیس.بدتر از این اتفاق زمانیه که اون چیزی که تو دلت واسش اتفاق افتاده رو نتونی بهش بگی و یه دفه همه چیز تمومش بشه.بدون اینکه آخرین نگاه رو بهش بندازی و سر تا پا ور اندازش کنی.بدون اینکه صورتش رو واسه اولین و آخرین بار  ببوسی و واسش آرزو های نقره کوب کنی.دوستی می گفت حرفهای تلخ و خاطره های غم زده تا دم لحظه ی آخر آدم رو تنها نمیزارن.

ذهن پسرک پر بود از همین چیزا همینطور که دست چپش رو از روی چشماش برداشته توی موهاش میکشید با دست راستش قلم  رو برداشت و سکوت اتاق تاریک رو شکست...روی کاغذ نوشت : " یه عشق نیمه کاره " توی ذهن پسرک عشق نیمه کاره اینطوری معنی گرفته بود.عشق نیمه کاره یعنی من میرم تا تو به آرزوهات برسی...عشق نیمه کاره یعنی سعی کن از ادامه ی زندگیت لذت و بهره ی کافی رو ببری بدون من..انگار شمارش معکوس تموم شدن این رابطه تو دل پسرک شروع شده بود..بدون اینکه چشمی برای نگاه آخر و دستی برای خداحافظی و لبی برای لبخندی باشه...۳...۲...۱..تموم

-- حمایت از عادل فردوسی پور بخاطر اتفاقات اخیر برنامه ی ۹۰ و حمایت از کاندیداتوری آ سید محمد خاتمی واسه ریاست جمهوری فراموش نشه...یا علی

  + نوشته شده در87/11/04  ساعت 14:2  توسط کف دست 


  به بهانه ی فرارسیدن محرم و سالگرد زلزله ی بم

 

 برف تلخ                                                                    

دارد برف می آید...تند تند و گوله گوله می بارد.می دانم که وقتی برف می آیدهوا گرم تر می شودولی من از همین حالاماتم روز های بعد از برف را گرفته ام.اینکه دوباره هوا سرد خواهد شد.

من برف را دوست ندارم علامت سرما و یخ زدگی ست برایم و خدا میداند چقدر از سرما متنفرم. برف دارد می بارد و من به فکر رفته ام که امسال عاشورا چه کار باید بکنم؟ توی این هوای سرد نذرم چه می شود؟اگر آن روز هم برفی باشد چه؟

برف دارد می بارد و من بیشتر از سرما دارم به خودم فکر می کنم..منی که با یک برف و موج سرما ماتم نذرم را دارم..اگر خود آن عاشورای اصلی بود چه میکردم؟

                                               سه روز برای زندگی نکردن

روز اول : پر از صدای ضجه و فریاد بود و پر از تن های بی جان و خانه های فرو ریخته و دیوارهای کاه گلی که لکه های خشک شده ی خون رنگش را تیره تر کرده بود.

روز دوم : جز خرابه و مردمی که می رفتند و می آمدند هیچ چیز ندیدیم.

روز سوم : شهر خالی شده بود و گورستان پر.دخترک پشت به آسمان رو به روی ۱۲ سنگ سیاه چمباتمه زده بود.۱۲ سنگ سیاه یعنی ۱۲ هزاز صدای ضجه در گوش. دخترک پلک نمی زد.باد می آمد و شهر انگار با مرگ خو گرفته بود.

  + نوشته شده در87/10/08  ساعت 14:44  توسط کف دست 


  شلیک ممنوع . . .

 خانم مسنی روی صندلی جلو چرت می زد.من و دختر جوانی عقب تاکسی نشسته بودیم و منتظر بودیم یک نفر دیگر سوار شود تا تاکسی راه بیفتد.پسر جوانی آمد و کنار دختر نشست.دختر با دیدن پسر جوان عصبانی شد و گفت:"اینجا چی کار می کنی؟چرا دست از سرم بر نمی داری؟" پسر گفت :"می خوام باهات حرف بزنم".دختر گفت :"من هیچ حرفی با تو ندارم.دیگه تموم شد.آقای راننده اینو بندازین پایین ".پسر گفت :"فقط دو دقیقه".دختر گفت:"نیم دقیقه هم نمیشه" .پسر گفت : "مثل اینکه زبون خوش حالیت نمیشه"تفنگی از جیبش بیرون آورد و به طرف دختر نشانه گرفت.دختر گفت :"برای من تفنگ در میاری؟" و بلافاصله از کیفش تفنگی در آورد و به طرف پسر شلیک کرد.پیرزن که از صدای تیر اندازی بیدار شده بود عصبانی شد و کلتش را در آورد و شروع به تیر اندازی کرد.راننده تاکسی فریاد زد : "تو تاکسی من ؟" و خودش هم اسلحه اش را در آورد و تند تند شروع به چکاندن کرد.دیدم اوضاع خیلی نا جور است ..مجبور شدم مسلسلم را بیرون بکشم.آنقدر تیر اندازی کردیم تا همه تیر هایمان تمام شد.شانس آوردیم که گلوله ای به کسی نخورد.پسر گفت:"به جای این کار ها بذاز دو دقیقه باهات حرف بزنم."دختر چیزی نگفت.پسر گفت:"خواهش می کنم" دختر گفت:"حیف که دوستت دارم.آقای راننده ما پیاده میشیم"راننده ایستاد و آنها پیاده شدند.پیرزن لبخندی زد و گفت:"جوونیه دیگه"به تاکسی نگاه کردم..تمام بدنه اش سوراخ سوراخ شده بود.دختر و پسر جوان قدم زنان دور شدند.

 

  + نوشته شده در87/10/06  ساعت 12:58  توسط کف دست 


  می دانم باور نمی کنی ...

  

این اتفاق معمولا پیش می آید مثل طلوع و غروب خورشید باید همیشه منتظرش باشی.

یک روز صبح چشم از خواب باز می کنی و برای اولین بار احساس می کنی می توانی بدون دیدن او به زندگی ات ادامه دهی.می توانی خواندن ستون حوادث روزنامه ی صبح را به سراسیمه شتافتن به دیدار او ترجیح دهی.میتوانی فکرت را از صدای خنده هایش آزاد کنی و به شیر دستشویی که چکه می کند فکر کنی.دیگر زنگ تلفن برایت زلزله ی چند ریشتری نیست به امید اینکه شاید صدای او را بشنوی.می توانی منطقی فکر کنی که از آن چشم ها..همان چشم هایی که فکر می کردی دلیل فرو نپاشیدن دنیاست ..به وفور در دنیا وجود دارد.دیگر جادویی نیست..انگار مثل آلیس بودی که از سرزمین عجایب خارج شده ای...مثل رویای شیرین دم صبح که با صدای شیر فروش محل بر آشفته شده و به پایان رسیده..تعادل بازگشته..چشم می دوانی...قبض موعد گذشته ی تلفن را که 10 روز است جلوی چشمت است دوباره می بینی...صدای بچه ی کوچک همسایه را می شنوی و با خودت می گویی : " این کی به دنیا آمد؟ " می توانی سپیدار های بلند کوچه را با همان نگاه تحسین آمیز پیشین نگاه کنی و دمی هم از عظمت خدا در این دنیا تعجب کنی...و یا می توانی دوباره یاد تمام آن کار های فلاکت بار نکرده و مقررت بیفتی.

زندگی..موذیانه تو را فرا میگیرد و تو خسته از آن همه رویاهای غریب کاهلانه تن را به ضرباهنگ  کند و رخوتناکش می دهی.

شاید باور نکنی..ولی این خوشبختی ماست که آن چه را که دوست داریم به دست نمی آوریم و یا از دستمان می گریزد...

 

  + نوشته شده در87/09/20  ساعت 17:19  توسط کف دست 


 شرمنده از این همه عاشقی . . .

 

می خواهم همیشه باشم.زلال و شفاف و عاشق پیشه. می خواهم باقی عمر دلخوش همین چند کلمه ی کوچک و ساده باشم شاید باهمین چند کلمه بزرگ شدم و بزرگ باقی ماندم.

این روزها آن قدر غمگنانه و تلخ نفس می کشم که جز تلخ نوشتن کاری از دستم بر نمی آید.آبان و پاییز یاد آور تلخ ترین حوادث زندگی من بوده و خواهد بود.زمانی که برای عزیزترین وجودم هدیه ی تولد خریدم...زمانی که گذر هر ثانیه از زمان بی اثری دعا را به روح خسته ام اثبات واستمرار چشم به در بودن مرا طلب می کرد...زمانی که کم کم پی بردم عروس دشت رویا هایم برای آرزوهایش در جایی جز قلب من خانه ساخته و در آخر زمانی که "کف دست" این خانه ی کوچک دلتنگی هایم خلق شد.

راستی چه دیر گذشت...راستی روز های تلخ عجب همیشه دیر می گذرند و در پس این روزها چه بغض هایی که به اشک نریخته ختم شد و با آه سرد در سینه فرو خورده شد.درست سال پیش دهم آبان همیشه تلخ دست به قلم شدم و نوشتم که شاید نوشتن التیام بخش روح آزرده ام شود که الحق شد. 2 ماه و 10 روز از پریدن پرنده ام می گذشت که "حالا من بدون او" به عنوان اولین نوشته بر صفخه ی اینجا نقش بست.اکنون 1 سال از آن موقع می گذرد و من آرام تر ...صبور تر...پخته تر شدم اما سر به راه تر نه...هنوز هم چشم در چشم هر کدام از شما بشوم می گویم  یادتان باشد زندگی بدون عشق مثل خواب بدون رویا و کابوس است...می گویم خطر کنید و عاشق شوید...عاشق باشید...عاشق یک عشق حسابی...عشق بی حساب و کتاب.. 10آبان تولد کف دست...

                                                      " شرمنده از این همه عاشقی "

باز زیر ستاره های سقف اتاقم خوابم نمی برد

باز بی خواب چشمانت شدم!

شرمنده از این همه عاشقی ...

گفتی برو / نشد ...

بی تاب رسیدنت بودم

وقتی آمدی حریص بودنت!

شرمنده از این همه عاشقی...

دست خودم نبود / در یک نگاه / از تو پرشدم

لبریز شدم / شکستم !

شرمنده از این همه عاشقی...

من اگر خواب شب چشمانت هم باشم

باز زیر سقف اتاقم خوابم نمی برد!

شرمنده از این همه عاشقی...

                                                            "با یه آرزوی نقلی این تولد بدون شمع رو تو این هوای گرفته..آفتابی کنید.."

"کادوی من به کف دست عوض کردن موزیک وبلاگ بود...کمی صبر کنید می شنوید"    

                                                                            

  + نوشته شده در87/08/09  ساعت 17:31  توسط کف دست 


  اصلاح نامه...

 

 

همیشه مواظب نگاهتون باشید.یادتون باشه تفاوت های ظاهری مثل نوع لباس پوشیدن و آرایش مو و لهجه ی حرف زدن و ... که با آدمای اطرافتون در هر محیطی دارید هیچ برتری به شما نمی ده. خوب که فکر می کنم می بینم همه ی ما به اندازه ی کافی این چیزا رو شنیدیم و می دونیم اما گاهی وقتا واسه همین چیزا خودمون رو واسه حتی عزیز ترین دوستمون هم می گیریم.

هیچ وقت از روی غرور آدما رو نگاه نکنید حتی وقتی تو لباسهای مارک دارتون سوار ماشین چند ده میلیونی خودتون هستید.همیشه لب خند بزنید حتی به اون بچه هایی که با اون همه سماجت شما رو برای فروختن "سه تا بسته دستمال کاغذی 1000 تومن " پشت چراغ قرمز نشونه می رن.اگه دختر بود ازش بخرید و اگه پسر بود و نخواستید بخرید مبادا با یه چهره ی پر اخم نیم روزی دلش رو بشکنید.

اگر خانم محجبه ای هستید و از چادر استفاده می کنید هیچ وقت خانم هایی رو که از یه مانتو با رنگ و طرحی که به مزاج شما خوش نمی یاد  استفاده می کنند رو  بی دین و لا مذهب خطاب نکنید و  اگر خانمی هستید که  به لحاظ بافت فرهنگی نگه داشتن حجاب رو مغایر با گشتن روی مد روز نمی دونه خانم های چادری رو به خشک مقدسی و عقب موندگی اجتماعی متهم نکنید.

اگر آقای مرتبی هستید که هر روز برای رفتن به سر کار یا دانشگاه مو هاتون رو از بغل شونه می کنید و از کت و شلوار به عنوان لباس روز مره استفاده می کنید اون جوون هایی رو که موهاشون رو با کلی زحمت سیخ کردن و با تیپ اسپرت می خوان روز کاریشون رو شروع کنند رو مسخره نکنید تا اونا هم شما رو اقلیت جوان پیر خطاب نکنند.اصلا بیاید یاد بگیریم پیش قضاوتی نکنیم.

از نگاه های تعریف نشده پرهیز کنید..همون نگاهی که واسه تعریفش مجبور به زل زدن های بعدی می شید و اون جاست که یه آلودگی جدید به اسم آلودگی دیداری رو نا خواسته وارد فضای جامعه کردید.

اگر حرفی دارید "برای هر کس که نا خواسته در دل شما عزیز شده" یک روز که آرام و متین هستید و احساس می کنید بهترین لباسها تون رو پوشیدید و خوشبو هستید با خریدن فقط یک شاخه گل سرخ

می تونید از پس گفتنش بر بیاید.از هیچ چیز نترسید جز نگفتن حرف دلتون.

اگر پیشنهادی شنیدید ..شخص مطرح کننده رو به هر دلیل ظاهری و باطنی به سخره نگیرید و فقط جواب خودتون  رو که قبلا توی مدت چند روزه خوب بهش فکر کردید خیلی محترمانه اعلام کنید.

دوستی برایم فرستاده بود :

 ""در تصاویر حکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچکس عصبانی نیست,هیچکس

سوار بر اسب نیست,هیچکس را در حال تعظیم نمی بینید,هیچوقت در ایران برده

داری مرسوم نبود.در بین این صدها پیکر تراشیده شده حتی یک تصویر برهنه وجود

ندارد.این آداب اصلیمیان است:

نجابت,قدرت,احترام,مهربانی,خوشرویی.

برای همه ایرانیان, تا یادمان باشد که چه بودیم و چه شدیم
.""

  + نوشته شده در87/08/02  ساعت 1:14  توسط کف دست 


  به تو تبریک می گم . . .

   کدام ترانه از تو هست که تو دلم نوستالوژی یه خاطره رو زنده نکنه...این روزا تو همین پاییز ۸۷باز صدات ایوون دلامون رو پر کرده ...راستی اگه تو نبودی موندم این نسل تنها واسه زدن حرفاش باید زبون سنتور و سه تار کیو قرض می گرفت...محسن چاووشی عزیز به تو تبریک می گم  به خاطر یه شاخه نیلوفر...که آخر به سر انجام رسید..همونجوری که می خواستی.

وقتی نشستی رو به من/از عاشقی بگو به من

بذار چشات دل ببره/این جوری باشه بهتره

                                                                                        از "بغض"

دلش نخواست و نمی خواد یه روز به حرفام برسه

شاید می خواد رقیب من به آرزوهام برسه

                                                                                         از "قله ی خوشبختی"

آهای همیشه و هنوز قلبم

خبر داری داره می سوزه قلبم

                                                                                         از "دلتنگی"

تنها شدی

باز تف سر بالا شدی

گذاشت و رفت..دیدی دوست نداشت و رفت

                                                                                         از "کجاس بگو"

به تو تبریک میگم گم شدنو

گل گلخونه ی مردم شدنو

                                                                                         از  "تبریک"

خاک بی حاصل بارون خورده

غنچه ی وا نشده پژمرده

                                                                                         از  "چرا"

هفته ها میگذره اما گل من نیومده

دارم از غصه می پوسم چقد این روزا بده

                                                                                         از "هفته های تلخ من"

دلی که بی تو بتونه دل باشه

به خدا بهتره زیر گل باشه

                                                                                         از "تو که نیستی"

چه عشق ناروایی/چه درد بی دوایی

چه زخم نا تمومی/چه سرنوشت شومی

                                                                                         از "خاکستر"

اگه تموم طاقتت/ نمونده روز راحتت

نگاه با صداقتت / غنیمته برای من

                                                                                         از "عصا"

کسی که هستیشو به وعده هات داده

یه بار بپرس چرا به این روز افتاده

                                                                                         از "یه شاخه نیلوفر"

غمبار عشقتو..رو دوش میکشم..پا پس نمی کشم

با این خیال پوچ که چشمای تو دیوونه ی منه

                                                                                         از "ناز"

                       ( ترتیب ترانه ها بر اساس علاقه ی خودمه  ) از ۱ تا ۱۲

 

  + نوشته شده در87/07/28  ساعت 9:39  توسط کف دست