تبليغاتX
دارم از تو می نویسم که نگی دوست ندارم

 دارم از تو می نویسم که نگی دوست ندارم      
  کسی جرمی نکرده گر به ما این روز ها عشقی نمی ورزه . . .              

 
گله ای نیست ...
گر هم گله ای هست ...
دگر حوصله ای نیست ...


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ


پیوندهای روزانه
موبایل
موسیقی پاپ ایرانی
موسیقی رپ فارسی
نرم افزار کامپیوتر
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386








 RSS 

BLOGFA.COM
 

  آینده ی مجهول . . .

  ـ تو دوست داری آیندت چه شکلی باشه ؟؟

+ وقتی با ارزش ترین چیزهای زندگیم رو توی یه قدمی رسیدن بهشون از دست دادم...از دنیا دو تا درس گرفتم  ..۱-توی این روزگار هیچ چیز به ما آدما تعلق نداره و ۲- دیگه هیچ وقت هیچ آینده ای رو واسه خودم متصور نشم...

این یه قسمت از صحبت من با یکی از دوستام بود...فکر کردم بزارمش بد نباشه.... 

  + نوشته شده در87/03/01  ساعت 22:45  توسط کف دست 


 نامه...

 سلام عزیز هم قصه من...
هنوز هم ... چشم به راه ناممکن آن رفته بی سراغ
باز از امید آدمی به دیدار آدمی... می گویم
می گویم شما...از هر به راهی که بوده نرفته اید که بدانید
با دل شکسته از شب گریه گذشتن ...یعنی چه !
یعنی چه؟؟ این چراغ که همهمه ّّّّپوش هر کوچه خاموش نمی شود!
شما تا انتهای این کوچه نرفته اید که ببینید باد
این باد به بن بست رسیده چطور سر به هر دیوار بی در و بی دریچه می کوبد !
پس این چه پرسشی ست که چرا سر به راه این خواب سنگین نمی شوم ؟
من در صلات ظهر رفتنش
با دست بسته و دل شکسته از شب گریه گذشته ام
چرا هنوز..چشم به راه رفته آن بی سراغ بزرگ
سراغ از امید آدمی به دیدار آدمی نگیرم؟؟؟

×××××××××××××
حالا کنار هر بید و نم نم هر کجا و سایه نشین هر سایه ای که باشی
برایت شبی خوش ..خیالی آرام..و خدایی نزدیک آرزو دارم."یا علی "

                                                                            نوشته شده توسط : گل ناصبور          

  + نوشته شده در87/02/30  ساعت 0:33  توسط کف دست 


  خیالت راحت ....

 

کاش صبح می شد و کابوس خاطرات با تو بودن از ذهن من می رفت.در گذر این روزهای تلخ از یک چیز خیلی عذاب می کشم و آن هم این است که دیگر نمی توانم تو را دوست داشته باشم...نه اینکه نخواهم...نه...خبر رسیده آخر مال دیگری شدی...می گویند ازدواج کردی... نفهمیدم چرا وقت شنیدن خبر دلم ریخت...قلبم شکست و حقیقت تنهایی مثل سنگ سخت به سرم خورد..نفهمیدم چون قرار بود دیگر به تو فکر نکنم ولی تو بهتر می دانی مرد هر چه باشم مرد از یاد بردن تو نیستم...یکباره برایم زنده شدی..قول و قرارهایمان مثل روح در کالبد رویاهایم دمیده شد..اشک هایمان که برای رسیدن می ریختیم این بار فقط روی صورت من تازه شد و باز من و اشک و تو و مرد غریبه...عجب باور کردنش سخت بود بانو. این روزها سخت و سرد می گذرد...این روز ها خشکسالی در تصورم خیمه زده و تو نیستی تا باران شوی...این روز ها بیشتر از همیشه احساس سینه سوختگی و بی هم نفسی می کنم و تو بر عکس...حتما این روزها یاد من نیستی..حتما فکر انتخاب رنگ کت و شلوار مرد غریبه ای تا شب وصال را چشم گیر تر کرده باشی...حتما می خندی...زیاد هم می خندی...مثل روز جدایی که می خندیدی به سرنوشت یرقان زده ی من...

حکایت من..حکایت مرد خسته ای شده که کارش نظاره کردن عملی شدن دعای یک عاشق برای خوشبختی معشوق است و تو آن معشوق خوشبخت شده در کنار مرد عاشقی..تصور صورت تو هنگام شنیدن و گفتن عاشقانه های بهاری و سبز برای من سخت نیست ولی تو هرگز زردی و تباهی را که در پاییز رفتنت در چشمان من لانه کرد.. نفهمیدی..و تو رفتی بی آنکه بدانی وقت رفتنت با تمام وجود به تو نیاز داشتم...بی آنکه بدانی بعد از تو دستهایم...لبهایم...چشم هایم بسته شد...

خیالت راحت...دیگر آواز خواندنی ندارم...صدای ماندنی ندارم...آرزوی رسیدنی ندارم...چهره ی دیدنی  ندارم...حسرتی هم ندارم...حالا من ماندم و این همه راه رفته...این همه سوال که دز ذهنم پیچ و تاب می خورد...حد اقل جواب یکی از آن ها را بده : چه شد که رفتی؟؟

حالا من ماندم و بغضی عجیب که در گلویم گیر است و شهامت بارش ندارد...خیالت راحت قبل از بردن اسم تو هر جا هر ساعت که باشد آه سردی می کشم تا یادم باشد عروس آرزوهایم حتی مرا به یکی از آرزوهایم هم نرساند...

خیالت راحت...دیگر آواز خواندنی ندارم...صدای ماندنی ندارم...آرزوی رسیدنی ندارم...چهره ی دیدنی  ندارم...حسرتی هم ندارم...

                                                                                              پیوندتان مبارک

                                    

  + نوشته شده در87/02/21  ساعت 14:38  توسط کف دست 


  تولدم تسلیت . . .

  

 نه...باورم نمی شه که...تو  منو از یاد ببری

                                                      تولدم شد بی وفا از تو نیومد خبری

چشمای من خشک شد به در حالا کی بی وفا تره ؟؟؟

بال و پرش دادم ولی دیگه واسم نمی پره...

     

اون که نخواست پیشم باشی باید خودش صبرم بده

خدا گرفتی عشقمو ................... .جواب قلبمو بده                               

  + نوشته شده در87/02/12  ساعت 21:25  توسط کف دست 


  بی وفا دنیا . . .

  

 مولا رو به یارانش کرد و با شکوه گفت :

" آه...یاران من اگر در این دنیای وارونه رسم مردانگی این است که سر بریده ی مردان را در تشت طلا نهند و آن را به رو سیاهان هدیه کنند...بگذار این چنین باشد...این دنیا و این سر ما "

"و به راستی دنیا دگرگون شده و وارونه گشته است ...خوبی ها پشت کرده و چیزی از آن باقی نمانده جز ته مانده ای مانند آن آبی که ته ظرف می ماند و آن را دور می ریزند."


"ودنیا در خوشی هایش خسیس شده،" مانند چراگاهی ناگوار و خطرناک."


"مگر نمی بینید حق را که به آن عمل نمی شود و باطل را که از آن جلوگیری نمی شود؟"

        "من مرگ را جز سعادت نمی بینم و زندگی با ستمکاران راجز رنج و ستوه "

"این پست برای آخرین روز ماه صفر بود که نتونستم بزارمش "

  + نوشته شده در87/02/07  ساعت 14:28  توسط کف دست 


  سال نو

 ...امسال غربت با من سال را تحویل کرد...امسال ...من...چشم گریون...خیس خیابون

این متن هدیه بود از یه دوست...قشنگ بود ...گذاشتمش..

  + نوشته شده در87/01/13  ساعت 23:51  توسط کف دست 


  قاعده ی بازی . . .

  

""فقط به خاطر تو عزیزم ؟؟؟ "" دختر این را بلند خواند ..در صدایش همزمان تعجب..سوال و نوعی احساس طلبکاری و مواخذه بود.گفت : ""عسل ! تو به مامان زنگ زده بودی ؟؟"" عسل گفت : ""نه..کاری نداشتم"" صدایش خونسرد با آهنگ افتان بود.من فقط صدایشان را می شنیدم..جلو نشسته بودم..پس خواهر بودند..سومی دوستشان بود.انگار وسط نشسته بود.خواهر عسل آن اول که سوار شدند داشت به او می گفت : ""چتری واقعا بهت نمی یاد ..چرا موهات رو می ریزی تو پیشونی ات ؟؟"" و من به نظرم آمد که او موهایش را زد کنار چون فقط صدای کر کر خنده ای می آمد .شاید هم شکلکی برای دوستش در آورده بود و بعد کرکر خندیده بود.بله این درست تر بود.

کمی به سکوت گذشت و بعد خواهر عسل با همان لحن طلبکارانه گفت : ""یعنی مامان به کی می خواسته اس ام اس بزنه اشتباهی فرستاده واسه من ؟؟گوشیت رو یه دقه بده من نگار"" نگار انگار گوشی را داد .عسل گفت : ""خب چرا با مال خودت نمی زنی ؟؟""تن صدایش تقریبا هیچ تغییری نمی کرد.خواهر عسل گفت : ""نمی خوام با مال خودم بزنم "" عسل چیزی نگفت..زبان هم را بدون هیچ مشکلی می فهمیدند.

سلام.به کی می خواستی اس ام اس بزنی..اشتباهی برای من فرستادی ؟؟ .آره..ما با نگاریم..داریم میایم خونه..باشه خداحافظ..سکوت.

تاکسی داشت میرسید جایی که باید پیاده می شدم..دلم می خواست قبلش یک جوری بفهمم مادرش چی جواب داده.اینکه موضوع صحبت سریع عوض شد باعث می شد فکر کنم گفته - به تو ربطی ندارد - یا چیزی تو همین مایه ها تاکسی داشت چهار راه کوکا کولا رو رد می کرد که عسل با همان صدای خونسرد پرسید : ""به کی می خواسته اس ام اس بده؟؟ "" خواهر عسل گفت : ""زن عمو شیرین ""

حالا صدای او هم دیگر خونسرد شده بود..شاید احساس می کرد راستش را به او نگفته اند.اما به نظرم این هیچ اهمیتی برایش نداشت.مهم خود بازی بود که هم او ..هم طرف مقابل قواعدش را بلد بودند..باید پیاده می شدم..در را که می بستم نگاهشان کردم.حواسشان به من نبود..شیشه را کشیده بودند پایین.هر سه روپوش سرمه ای تنشان بود و لپ هایشان از سرما و اعتماد به نفس بر افروخته بود..شاید داشتند نقشه ی یک بازی جدید را می کشیدند ..نقشه ی یک ما جرای تازه را..یک بازی کثیف با بازیگرانی فقط با 16-15 سال سن..عجب دنیا مرده...

  + نوشته شده در86/12/18  ساعت 11:55  توسط کف دست 


  وعده ی مخدر . . .

 

"می دونی؟ تو هیچ رویایی نداری.تو هیچ وقت پیشرفت نمی کنی.به نظرم بهتره بری خودت رو بکشی."

چشم هایم گرد شد یکهو ! اینها را پسر 19-18 ساله ای می گفت که روی صندلی کافه لم داده بود و سیگار دود می کرد . رو به رویش هم دختری نشسته بود که به وضوح از او کوچکتر بود.چشم های دختر هم از شنیدن این حرف ها به پسر خیره شده بود.پسر اما همچنان ادامه می داد : "من هی دارم به تو می گم پاشو با من بیا.تو هی می گی درسم مونده .هی می گی می خوام اینجا بمونم..می خوام فوق لیسانس بگیرم .تو باید بری بمیری با این عقاید کپک زده ات.واقعا متاسفم برات که فوق لیسانس اینجا رو به من و پیشرفتت ترجیح میدی."

خیلی دلم می خواست بدانم این پیشرفتی که پوریا (خب اسمش را شنیدم وسط حرف هایشان نیم متر بیشتر که با هم فاصله نداشتیم !)این طوری سنگش را به سینه می زند چیست.قرار است چه کار بکند که این طوری دختر را بین ماندن و رفتن دو دل کرده .

"بابام داره یه قرارداد می بنده که تو ونزوئلا یه کار خونه سیمان بزنه.اگه ببنده من می شم رئیس کار خونه.15 شهریور هم می رم آمریکا که کارمو شروع کنم.می دونی؟قرار نیست یه رئیس تو ونزوئلا زندگی کنه که .ماهی 3-2بار میرم سرمی زنم و می یام.فکر کنم بد شانسی نیاریم ماهی 10 هزار دولار رو راحت در بیارم".بقیه حرف ها هم معلوم است دیگر.نه ؟ یک ویلا می خریم و با هم ازدواج می کنیم و تو هم می آیی دفتر خودم کار می کنی و برایت ردیف می کنم که درس بخوانی آنجا و . . .دختر به وضوح قافیه را به وعده های پسر باخته بود.او دیگر از موضع قدرت حرف نمی زد.سعی می کرد جوری ادامه صحبت را بگیرد که آمریکا را از دست ندهد.در فاز دوم در حرف های او دیگر خبری از فوق لیسانس و رویای استاد دانشگاه شدن نبود.پسر امکانات رفاهی توی ابر بالای کله اش را با سرعت نور گسترش می داد و یکی یکی مواضع حریف رو به رویش را فتح می کرد.دختر خام می شد و لبخند روی صورتش بزرگ تر.داستان به انتهایش می رسید.قرار ازدواج می گذاشتند انگار.مشروط به اینکه سرکار خانم درسش را ول کند ومخالفتی با آمریکا رفتن نداشته باشد.دختر گیج بود و پسر خوشحال..رفتند پی کارشان و من احساس حماقت می کردم .احساس ساده بودن.آخر خیلی وقت بود فکر می کردم دوره ی این گول خوردن های ساده گذشته است.

  + نوشته شده در86/12/17  ساعت 20:41  توسط کف دست 


  ...

 

  + نوشته شده در86/12/09  ساعت 1:25  توسط کف دست 


 حالا من بدون تو . . ..

   

من چه کنم که میل باطنی تو بر جدایی از من بود.تو خوب می دانی که من چقدر دوستت داشتم.اما نخواستی.نخواستی بمانی و از شدت این درد سینه سوز بکاهی.نفرین بر این سرنوشت که بعد از این همه سال که گره های این عشق به قلبم متصل شده بود با همیاری تو مجبورم کرد تا آن را از ته دل بکنم.راستی عشق ما چه شد قاصدک؟؟من که گفتم جز تو به هیچ کس نیاز ندارم.حالا تو بگو بدون تو روز های من چطور می گذرد؟؟من در لحظه مردم.مردم و دیگر هم زنده نمی شوم.بدون تو می خندم اما نه از ته دل.با تو هر چه که بود از عمق وجودم بود.

عمر من..ماه من..مهر من ای کاش با من مهربانتر بودی..صمیمی تر بودی.خواسته من از تو همین بود.خواسته ام زیاد بود؟؟..برایت سنگین بود؟؟اما از من دور شدی هر روز بیش از روز قبل تا به اینجا رسیدم.نمی گویم رسیدیم چرا که تو خیلی وقت بود که در عشق من ساکن و ساکت بودی..ماندم این عشق بود یا توهم عشق؟؟ عشق بود یا انتقام؟؟عشق بود یا انتقام از وارث تنهایی در زمین؟؟عشق بود یا شبه عشق؟؟ بانوی من هنوز هم نفهمیدم پریشان چه بودی؟؟دلت یرای چه کسی جز من می لرزید که ته چشمان عسلت دیگر نام مرا نمی خواند...دیگر برای من نمی لرزید..هر روز سرد تر می شدی مثل کوه یخ..انگار همه خاطرات مشترکمان از دیواره های قلبت بر کف سربی دلت ریخت ...سخت تر شدی...سنگ تر شدی. و من رفتم تا همیشه زنده باشیم.هنوز دلم برایت تنگ می شود هر روز..هر ساعت..هر لحظه..هر جا و تو نیستی.نیستی تا نیست شدنم را ببینی.قاصدک لیاقت من این نبود اما سرنوشتم چرا.تک ستاره ی آسمان پر بغض وجود من ما کجا اشتباه کردیم..تو می دانی؟؟من هنوز از پیدا کردن مقصر متنفرم برای همین می گویم ما اشتباه کردیم..این روز ها عشق دوران بچگی ات گدایی عشق می کند..کاری که حتی از تو هم نکرد...آری ...وقتی آخر خط را با تو دید..بغضش شکست...بال پروازش شکست...حالا زمین گیر شدم...حالا جز حسرت با تو بودن چیزی برای سودا ندارم و این عذاب تا لحظه مرگ با من است...از دنیا چه کم می شد که وقتی زمان وداع با زندگی پلک بر هم می کشم روی تو را برای آخرین بار ببینم..

قاصدک من هنوز از ته دل خواستار توام اما دلم شکسته..دلم از تو شکست گلم..از مرور این فکر که دیگر برای تو منتظر نشوم خسته ام اما باز چشم به در منتظرت می نشینم. اما تو در توقف عشقت دیگر برای این خسته ی ساده دل دلت تنگ نمی شود.تو همیشه زود فراموشم می کردی...این بار هم چه زود فراموشت شدم و باز تکرار این قانون نا نوشته ی زندگی که فراموش شدگان هر گز فراموش کنندگان را از یاد نخواهند برد.

برای من تو هنوز زنده ای به همه گفته ام در خیال اما خودم هم نمی دانم این خیال کی و کجا راحتم می گذارد.من به تو گفتم یک مرد یک بار عاشق می شود..هنوز هم می گویم..یک مرد به عشق احترام می گذارد..برای عشق می خندد..برای عشق می گرید..برای عشق می میرد و من هنوز بدون تو برای تو زنده ام..برای تو می خندم..برای تو گریه می کنم و به تو احترام می گذارم..جای خالی تو پر نشدنی است..خیالت راحت تازه تر از روز اول دوستت دارم.

یادش به خیر...قاصدک تو که می گفتی "ما اگر هزار بار هم از هم دور شویم باز دلمان هوای همدیگر را می کند و به آغوش هم باز می گردیم" درست مثل آن روز سرد بارانی ..چه گرم در آغوشم رفتی..چه سبز آرام گرفتی..قاصدک از این انتظار پر پر شدم..به فریادم برس..تکه تکه تر از گل سرخ طوفان زده..هنوز هم گل سرخ دوست داری؟؟ آن ها را که به یادم خشک کردی روبرویت داری؟؟ بعد از تو سرنوشت من طاعونی سخت گرفت..بعد از تو دنیای من تمام شد..نیمه ی گمشده ی من تو بودی که دیگر نیستی..پیدا هم نمی شوی و تا ابد تنهایی....

راستی قاصدک من حق ندارم از تنهایی خسته شوم؟؟ دلم گرفت.یاد آن شبهایی افتادم که بی صدا مظلومانه ترین کار دنیا را انجام می دادم..آری عزیزم ..من بی صدا برای تو گریه کردم تا کسی اشکهایم را نبیند.. تا کسی به من نخندد..راست است که می گویند اگر کسی لیاقت اشکهای ما را نداشته باشد ما را به گریه وا نمی دارد؟؟نه بانو..تو مقصر نیستی..من برای دل هزار پاره ام اشک می ریزم .

نفرین به سر نوشت..نفرین به اولین نگاه..نفرین به عشقی که به سر انجام نرسید و دعا برای تو ..هزار هزار آرزوی قشنگ برای تو که از من گذشتی..به سادگی..فکرش را هم نمی کردم..حالا عشق صورتی ات ماند و یک دل تا ریشه ترک..در جواب آن دعا ها تو هم یک لحظه از نگاهت را به من بده ....فقط یک لحظه...فقط یک لحظه...

"" این نوشته داخل آرشیو هست ولی بعضی از دوستان نمی دونم چرا پیدا نمی کنن ..به هر حال من دوباره گذاشتم تا کار اونایی که سراغش رو می گرفتن راحت شه....راستی این اولین نوشته ی من بود طبیعی هستش که الان همه چیز عوض شذه..حتی فضای این نوشته با نوشته های جدید خیلی فرق می کنه... ""

  + نوشته شده در86/12/07  ساعت 13:48  توسط کف دست